تبليغاتX
☠h!!!!!!3ⓢbia2☠

☠h!!!!!!3ⓢbia2☠

عروسک بافتنی



زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام


+ نوشته شده در 2012/5/19 ساعت توسط ho0man |

ـهَمیشهِـ گُفتـ ـ ـَ ـ ـمـ بازَمـ مے گَمــ ...

اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی !
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!


+ نوشته شده در 2012/5/1 ساعت توسط ho0man |

خُوشبَختـ ــ ـ ـ ـے ...

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد…


ادامه مطلب


+ نوشته شده در 2012/5/1 ساعت توسط ho0man |

تـ ـ ـُو دُنیـاے مَنے ... اِمـ ـ ـ ـا بِهـ دُنیـ ـ ـا اِعتِمادے نیستــــــــ ـ ـ ـ

نوبت تو بود که چشم بذاری ...

جایی خودمو قایم کردم که راحت تر بتونی پیدام کنی ...

اما هر چقدر منتظر موندم دنبالم نگشتی ...

تا اینکه خودم مجبور شدم بیام بیرون ...

 

نوبت من بود چشم بذارم ...

نمیدونم چرا اینقدر خوشحال به نظر می رسیدی ...

شمردم و چشم برداشتم ...

چند ساله که دارم دنبالت می گردم و پیدات نمی کنم ...

 

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم،

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم،

بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

اما برای تماشا ی تو همین یک لحظه باقیست..

 

رسم زمونه :

تو چشم میذاری من قایم میشم .........اما تو یكی دیگه رو پیدا میكنی

 

 

بغض میکنم

زمانی که میدانم قرار است برایم خاطره شوی...

 

 

آرزوکردم که یک شب آرزویت میشدم

بغض میکردی ومن بغض گلویت میشدم.

 

چه حسه قشنگیه وقتی از نگاهش میخونی
که از نگاه کردنت واقعا لذت می بره.......

 

چشمانت را از من نگیر...
اتاقم به اندازه ی کافی تاریک هست...

 

 

هت گفتم با دلم ، بازی نكن ...

ببین ... خرابش كردی ...

دیگه عاشق نمیشه ... "

 

نمی دانم چه رابطه ايست
بين نبودنــت با رنگ ها...
دلتنــگ تو که می شوم

زندگی ام سيـــــاه می شود .....

 

آنقدر به دلم نشسته‌ای
که کسی
به این آسانی‌ها
نمی‌تواند بلندت کند..!

 

برای خورشید شعری خواندم

رفت پشت ابر گریست…

 

ز ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولی افسوس...

افسوس که تو به فرداها سفر کردی...

 

برای عشق گریه کن،اماکسی رابه خاطرعشق به گریه کردن ننداز!! باعشق بازی کن،اماهرگزکسی را با عشق بازی نده!!

 

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست

 



+ نوشته شده در 2012/5/1 ساعت توسط ho0man |

یاد دوران کودکی

اون روزا یادش بخیر ؛ چه روزای قشنگی بود ...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد

بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنیا را ببین ...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان اشک می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم

شاید به روی خودمون نیاریم

ولی همیشه ذهنمون پر از این آرزوست که :

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم

و هنوزم تو عالم بچگی بودیم

همون دوران بچگی هایی که پر از عشق بود و شور و نشاط و سرزندگی ...


+ نوشته شده در 2012/4/3 ساعت توسط ho0man |